جامی | هفت اورنگ | سلسلةالذهب | دفتر اول | بخش ۱۰۵ - تتمه قصه غوری
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مرد غوری گرسنه و تشنه رمقی در تن از حیاتش نه لنگ لنگان به خانه روی نهاد هر که پرسید ازو جوابش داد که زدم گام تا توانستم بازگشتم همینکه دانستم که به کعبه نمیرسم امروز تا به کعبه بسی رهست هنوز از سه فرسنگ شد درونم خون چون توانم هزار رفتن چون بعد ازین کنج عزلتی گیرم رو به دیوار محنتی میرم چون نیامد به دست صحبت یار واکشم پا ز صحبت اغیار