جامی | هفت اورنگ | سلامان و ابسال | بخش ۵۱ - حکایت روباه و روباه بچه
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گفت با روباه بچه مادرش چون به باغ میوه آمد رهبرش میوه چندان خور که بتوانی به تگ رستگاری یافتن ز آسیب سگ گفتای مادر چو بینم میوه را کی توانم کار بست این شیوه را حرص میوه پرده هوشم شود وز گزند سگ فراموشم شود