جامی | هفت اورنگ | سلامان و ابسال | بخش ۵۰ - جواب گفتن سلامان پادشاه را
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چون سلامان آن نصیحت گوش کرد بحر طبع او ز گوهر جوش کرد گفت شاها بنده رای توام خاک پای تخت فرسای توام هر چه فرمودی به جان کردم قبول لیکن از بیصبری خویشم ملول نیست از دست دل رنجور من صبر بر فرمودهات مقدور من بارها با خویش اندیشیدهام در خلاصی زین بلا پیچیدهام لیک چون یادم ازان ماه آمده ست جان من در ناله و آه آمده ست ور فتاده چشم من بر روی او کردهام روی از دو عالم سوی او در تماشای رخ آن دلپسند نی نصیحت مانده بر یادم نه پند