جامی | هفت اورنگ | سلامان و ابسال | بخش ۴۴ - رفتن ابسال به خلوت پیش سلامان و تمتع یافتن ایشان از صحبت یکدیگر
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چون سلامان مایل ابسال شد طالع ابسال فرخ فال شد یافت آن مهر قدیم او نوی شد بدو پیوند امیدش قوی فرصتی میجست تا بیگاه و گاه یابد اندر خلوت آن ماه راه کام دل از لعل او حاصل کند جان شیرین با لبش واصل کند تا شبی سویش به خلوت راه یافت نقد جان بر دست پیش او شتافت همچو سایه زیر پای او فتاد وز تواضع رو به پای او نهاد شه سلامان نیز با صد عز و ناز کرد دست مرحمت سویش دراز چون قبا تنگ اندر آغوشش گرفت کام جان از چشمه نوشش گرفت هر دو را از بوسه شد آغاز کار زانکه بوس آمد قلاووز کنار بس که میسودند با هم لب به لب شد لبالب هر دو را جام طرب گر چه لبهاشان به هم بسیار سود ماند باقی آنچه اصل کار بود بهر سودایی که در سر داشتند پرده شرم از میان برداشتند شد گشاده در میان بندی که بود سختتر شد میل پیوندی که بود داشت شکر آن یکی شیر این دگر شد به هم آمیخته شیر و شکر کام جان پر شیر و شکر بودشان تا شکر خواب سحر بربودشان