جامی | هفت اورنگ | سلامان و ابسال | بخش ۳۶ - در صفت جود و سخا و بذل و عطای وی
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بود در جود و سخا دریا کفی بل کش از بحر عطا دریا کفی پر شدی از فیض آن ابر کرم عرصه گیتی ز دینار و درم نسبتش کم کن به دریا کو ز کف گوهر افکندی به بیرون وین صدف ز ابر بودی دست جود او فره ابر باشد قطره بخش او بدره ده بزم جودش را چو میآراستم نسبتش با معن و حاتم خواستم لیک اندر جنب وی بیقال و قیل معن باشد مدخل و حاتم بخیل بس که دستش داشتی با بسط خوی تافتی انگشت او از قبض روی قبض کف گر خواستی انگشت او خم نکردی پشت خود در مشت او گر گذشتی بر در او سایلی از جفای فاقه خون گشته دلی بس که بر وی بار احسان ریختی تک زنان از بار آن بگریختی