جامی | هفت اورنگ | سلامان و ابسال | بخش ۳۵ - در صفت کمانداری و تیراندازی وی
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شه چو گشتی بعد چوگان باختن چون کمان مایل به تیر انداختن از کمانداران خاص اندر زمان خواستی ناکرده زه چاچی کمان بیمدد آن را به زه آراستی بانگ زه از گوشهها برخاستی دست مالیدی بر آن چالاک و چست تا بن گوشش کشیدی از نخست گاه بنهادی سه پر مرغی بر آن رهسپر کردی به هنجار نشان گر نشان بودی ازین فیروزه سفر نقطهای بیشک شدی آن نقطه صفر ور گشادی تیر پرتابی زشست بودیش خط افق جای نشست گر نه مانع سختی گردون شدی از خط دور افق بیرون شدی در سر تیرش نرستی از خطر گاه صید آهو به پا، تیهو به پر پی سوی مقصود بردی راست پا همچو طبع راست محفوظ از خطا