جامی | هفت اورنگ | سبحهالابرار | بخش ۲۶ - حکایت آن ماهیان که گوهر حیات در جستجوی دریا باختند و تا به خشکی نیفتادند دریا را نشناختند
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
داشت غوکی به لب بحر وطن دایم از بحر همی راند سخن روز و شب قصه دریا گفتی گوهر مدحت دریا سفتی گفتی از بحر پدید آمدهایم زو درین گفت و شنید آمدهایم دل ازو گوهر دانایی یافت تن ازو دست توانایی یافت هر کجا مینگرم اوست همه هر طرف میگذرم اوست همه ماهیی چند رسیدند آنجا وز وی آن قصه شنیدند آنجا عشق بحر از دلشان سر بر زد آتش شوق به جانشان در زد پای تا سر همگی پای شدند در طلب مرحله پیمای شدند برگرفتند تک و پوی نیاز بحر جویان چه نشیب و چه فراز گاه در تگ چو صدف جا کردند گه چو خس رو به کنار آوردند نه نشان یافت شد از بحر به نام مینهادند به نومیدی گام از قضا صیدگری دام نهاد راهشان بر گذر دام فتاد یکسر آن جمع به دام افتادند تن به جان دادن خود در دادند صیدگر برد سوی ساحلشان ساخت بر خشک زمین منزلشان چند تن کوشش و جنبش کردند خز خزان راه به بحر آوردند نیم مرده چو رسیدند به بحر جام مقصود کشیدند به بحر دانش و بینششان روی نمود کانچه میداد نشان غوک چه بود زنده در بحر شهود آسودند غرقه بودند در آن تا بودند