توفیق یافتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
توفیق یافتن . [ ت َ / تُو ت َ ] (مص مرکب ) کامیابی یافتن . موفق شدن . کامروا و برآورده خواهش شدن . توانایی یافتن از خدا در برآوردن خواهش : اگر بشناختی خود را به تحقیق هم از عرفان حق یابی تو توفیق . ناصرخسرو. و در این وقت بی سابقه ٔ حقی به حسن عهد توفیق یافت . (کلیله و دمنه ). و نیز اگر ملوک گذشته که نام ایشان در مقدمه ٔ این فصل یاد کرده شده است از این نوع توفیقی یافتند و سخنان حکما را عزیز داشتند... . (کلیله و دمنه ). می کنم جهدی کزین خضرای خذلان بگذرم حبّذا روزی کزین توفیق یابم حبّذا. خاقانی . خلاصی ده که روی از خود بتابم به خدمت کردنت توفیق یابم . نظامی . توفیق عشق روی تو گنجیست تا که یافت باز اتفاق وصل تو گوئیست تا که برد. سعدی . رجوع به توفیق و دیگر ترکیبهای آن شود.