واژه جو

تارتنک

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

تارتنک . [ ت َ ن َ ] (اِ مرکب ) (از:تار + تن، تننده + َ-َک، پسوند) عنکبوت . (برهان ) (جهانگیری ) (فرهنگ نظام ) (آنندراج ) (انجمن آرا). این کاف، کاف تصغیر است، تارتن نیز همان است : تنند ارچه هر دو تار، بود راه بیشمار ز زرتار مرد کار، بدیبای تارتن . ؟ (از انجمن آرا) (از آنندراج ). رجوع به تارتن، کارتن، کارتنه و کارتنک و عنکبوت شود.

معنی تارتنک | واژه جو