تأمر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ أَ مُّ) [ ع. ] (مص ل.) فرمان راندن.<br>
(مِ) [ ع. ] (ص.) خرمافروش.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ أَ مُّ) [ ع. ] (مص ل.) فرمان راندن.
(مِ) [ ع. ] (ص.) خرمافروش.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تامر. [ ] (اِخ ) پدر عبداﷲ (عبداﷲبن تامر). رجوع به عبداﷲبن تامر و حبیب السیر چ خیام ج ١ صص ٢٧٤-٢٧٦ شود.
تامر. (اِخ ) ابن یواکیم بن منصوربن سلیمان طانیوس اده ملقب به ملاظ. شاعر و دانشمند علوم قضائی است که بسال ١٨٥٦ م . به عبدا (لبنان ) متولد شد و پس از فراگرفتن مقدماتی به بیروت رفت و به تحصیل فقه اسلامی پرداخت و در مدرسه ٔ مارونیه و سپس در مدرسةالیهود تدریس کردو بریاست دارالانشاء محکمه ٔ کسروان نایل گشت . آنگاه عضو محکمه ٔ زحله و محکمه ٔ شوف شد. پس از آن بریاست دارالانشاء دایره ٔ حقوق استینافیه ٔ لبنان رسید. در پایان عمر خللی در شعور او راه یافت و یک سال در غفلت ودوری از مردمان بسر برد و سپس بسال ١٩١٤ م . درگذشت .(معجم المطبوعات ج ٢ ستون ١٧٩٥). زرکلی در اعلام افزاید او را اشعاری است که مقداری از آنها را در دیوان ملاظ جمعآوری کرده اند. (اعلام زرکلی ج ١ صص ١٦١-١٦٢).
تامر. [ ] (اِخ ) از طوایف مغرب هند طبق نوشته ٔ باج پران . رجوع به ماللهند بیرونی ص ١٥٢ شود.