بیماردل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیماردل . [ دِ ] (ص مرکب ) که قلب وی رنجور باشد. مَرِض : فئد؛ بیماردل شدن . (منتهی الارب ). ◄ که عاشق و دلخسته است . که دل او بیمار است : از امل بیماردل را هیچ نگشاید از آنک هرگز از گوگرد تنها کیمیایی برنخاست . خاقانی . ◄ که دلی ناپاک و بی ایمان دارد. سست روان : بیماردل است و دارد از کفر سرسام خلاف و درد خذلان . خاقانی . آن یهودی شد سیه روی و خجل شد پشیمان زین سبب بیماردل . مولوی . ♦ از دل بیمار بودن ؛ ناپاک دل بودن : بیمارم از دل و دم سردم مزورست بیمار را مگو که مزورنکوترست . خاقانی .