بیمار گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیمار گشتن . [ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) رنجور شدن . مریض گشتن : ولیکن کنون کار ازین درگذشت دل و مغزم از آز بیمار گشت . فردوسی . چو سالش درآمد بهفتاد و هشت جهاندار و بیدار بیمار گشت . فردوسی . چو بشنید شیرویه بیمار گشت ز دیدار او پر ز تیمار گشت . فردوسی . چو برساخت شنگل که آید بدشت زنش گفت برزوی بیمار گشت . (از ملحقات شاهنامه ). زرد گل بیمار گردد فاخته بیمارپرس یاسمین ابدال گردد، خردما زائر شود. منوچهری .