بور
/vâže/
لغتنامه دهخدا
[ په. ] (ص.)<BR>۱- سرخ کم رنگ.<BR>۲- اسب سرخ.<BR>۳- کسی که از عهده انجام کار برنیامده و شرمنده شده باشد.<br>
فرهنگ فارسی معین
[ په. ] (ص.) ۱- سرخ کم رنگ. ۲- اسب سرخ. ۳- کسی که از عهده انجام کار برنیامده و شرمنده شده باشد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بور. (ع اِ) ج ِ بوار. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
بور. (ص ) سرخ . (ناظم الاطباء). سرخ قرمزرنگ . (فرهنگ فارسی معین ). روباه . اسب . سرخ قهوه ای . سانسکریت «ببهرو» (سرخ قهوه ای، قهوه ای )، اوستا «بوره » . اساساً بمعنی سرخ (در تداول عوام، بور شدن بمعنی سرخ و خجل شدن ) است . که سپس به جانوری که در فارسی ببر (به دو فتح ) گویند، اطلاق شده . پهلوی «بور»، طبری «بور» (زرد). دزفولی «بور - سوار» را بمعنی «لر» بکار برند، چه لرهای خوزستان سوار اسب بور شوند. (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). واژه ٔ اصل فارسی است به معنی سرخ . و گویا کنایه از سرخ شدن و در نتیجه خجالت کشیدن و دروغ درآمدن حرف یا عقیده است . (فرهنگ عامیانه ). ♦ بورشدن ؛ خجالت کشیدن . دروغ درآمدن حرف و نظر کسی . (فرهنگ عامیانه ). ◄ اسب سرخ رنگ . (برهان ) (غیاث ) (رشیدی ) (جهانگیری ) (ناظم الاطباء). اسبی بود که به سرخی گراید. (اوبهی ) : ز بور اندرافتاد خسرو نگون تن پاکش آلوده شد پر ز خون . دقیقی . پس آن شاهزاده برانگیخت بور همی کشت مرد و همی کرد شور. دقیقی . دل مرد جنگی برآمد ز جای ببالای بور اندرآورد پای . فردوسی . از آن ابرش بور و خنگ سیاه که دیده ست هرگز ز آهن سپاه . فردوسی . بفرمود تا بور کشواد را کجا داشتی روز فریاد را. فردوسی . عنان را به بور سرافراز داد به نیزه درآمد کمان بازداد. فردوسی . به بور نبردی برافکند زین دوصد گرد کرد از دلیران گزین . اسدی . تو باید که در کوی بازی کنی نه بر بور کین رزم تازی کنی . اسدی . از بوی مشک تبت کآن صحن صیدگه راست آغشته بود با خاک از لعل بور و چالش . خاقانی . خرامنده میگشت بر پشت بور به گورافکنی همچو بهرام گور. نظامی . لحیفی برافکند بر پشت بور درآمد بزین آن تن پیل زور. نظامی (گنجینه ٔ گنجوی چ وحید ص ٣٣٩). یک اسب بور ازرق چشم نوزاد معطرکرده چون ریحان بغداد. نظامی . ◄ در ابیات زیر، مخصوصاً در بیت ناصرخسرو و سعدی رنگی خاکستری متمایل به سرخ رنگ : زنهار تا چنان نکنی کآن سفیه گفت چون قیر بِه ْ سیاه گلیمی که گشت بور. ناصرخسرو. کی ببینی سرخ و سبز و بور را تا نبینی پیش از این سه نور را. مولوی . دید خود را سرخ و سبز و بور و زرد خویشتن رابر شغالان عرضه کرد. مولوی . موی گردد پس از سیاهی بور نیست بعد از سفیدی الا گور. سعدی . ♦ موی بور ؛ برنگی روشن تر از خرمایی، نزدیک به سپیدی . ◄ تذرو. و آن پرنده ای است مشهور. (برهان ) (آنندراج ). جانوری است آتشخوار که کبک دری گویند. (شرفنامه ٔ منیری ). ◄ آلتی از آلات موسیقی قدیم . (فرهنگ فارسی معین ).
بور. (اِخ ) دهی از دهستان طبس مسینا که در بخش درمیان شهرستان بیرجند واقع است . دارای ٣١٦ تن سکنه است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٩).
مترادف و متضاد واژهدان
سرخ، قرمزرنگ برزخ دماغسوخته خجل، شرمنده، خجلتزده
واژگان قرآن
وَ کَانُوا قَوْماً بُوراً «بور» از مادّه «بَوار» در اصل، به معناى شدت کساد بودن چیزى است و چون شدت کسادى، باعث فساد مى شود ـ چنان که در ضرب المثل عرب آمده: «کَسَدَ حَتّى فَسَدَ» ـ این کلمه به معناى «فساد»، و سپس «هلاکت» اطلاق شده است. و از آنجا که زمین خالى از درخت، گل و گیاه در حقیقت فاسد و مرده است به آن «بائر» مى گویند.(15)