بود
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مص مر.)<BR>۱- وجود.<BR>۲- هستی، سرمایه. بو دادن (دَ) (مص ل.) تفت دادن چیزی روی آتش، مانند تخمه و فندق و پسته و بادام و ذرت.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مص مر.) ۱- وجود. ۲- هستی، سرمایه. بو دادن (دَ) (مص ل.) تفت دادن چیزی روی آتش، مانند تخمه و فندق و پسته و بادام و ذرت.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بود. (مص مرخم، اِمص ) بودن .وجود. (فرهنگ فارسی معین ). هستی . (شرفنامه ٔ منیری ).موجود چنانچه معدوم، نابود. (آنندراج ) : چو اندیشه ٔبود گردد دراز همی گشت باید سوی خاک باز. فردوسی . چون همی بود ما بفرساید بودنی از چه می پدید آید. ناصرخسرو. جان و دل را ازمن آن جانان دلبر درربود بودمن نابود کرد و یاد من نسیان گرفت . سوزنی . ازحادثات در صف آن صوفیان گریز کز بود غمگنند و ز نابود شادمان . خاقانی . داریم درد فرقت یاران گمان مبر کاندوه بود یا غم نابود می بریم . خاقانی . همه بود را هست او ناگزیر ببود کس او نیست نسبت پذیر. نظامی . همه بودی از بود او هست تام تمام اوست دیگر همه ناتمام . نظامی . گامی از بود خود فراتر شد تا خداوندیش میسر شد. نظامی (هفت پیکر ص ١٣). ♦ بود و نابود ؛ وجود و عدم . (ناظم الاطباء) : مرد را فرد و ممتحن بگذاشت بود و نابود او یکی پنداشت . سنایی . ۩ دارایی و تنگدستی و غنا. (ناظم الاطباء). ۩ هر چیز موجود و حاضر. (ناظم الاطباء). ۩ هر چیز آینده . (ناظم الاطباء). ♦ بود و نبود ؛ دارایی و ثروت و مال و آنچه میتواند وجود داشته باشد: بود و نبود او همین یک خانه بود. ۩ وجود و عدم . (آنندراج ). هستی و نیستی : بود و نبودش یکسان است : از سرگذشت و بود و نبود همه جهان دیوان عنصریست ز محمود یادگار. سوزنی . مر پرتو را احاطه نتواند شمع هر چند که باشدش از او بود و نبود. علی اکبردهخدا. ◄ هستی . مال . (فرهنگ فارسی معین ) : باد ما و بود ما از داد تست هستی ما جمله از ایجادتست . مولوی . به اندازه ٔ بودباید نمود خجالت نبرد آنکه ننمود، بود. سعدی . ◄ پود. حراق . خف . بد. پد. پیفه .(یادداشت بخط مؤلف ). رجوع به پیفه شود.
بود. [ ب َ ] (ع اِ) چاه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از ذیل اقرب الموارد).
بود. [ ب َ ] (ع مص ) (از «ب ی د») هلاک گردیدن . (منتهی الارب ).