بن افکندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بن افکندن . [ ب ُ اَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) پی افکندن . پی ریختن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : همت او بر فلک ز فلخ بنا کرد بر سر کیوان فکند بن پی ایوان . خسروانی . رجوع به بن شود. ♦ بن افکندن سخن ؛ عنوان کردن . گفتن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : بر رستم آمد بگفت آن سخن که افکند پور سپهدار بن . فردوسی . ♦ بن افکندن نامه ؛ نوشتن آن . نامه کردن : چو بشنید زیشان سپهبد سخن یکی نامور نامه افکند بن . فردوسی . و رجوع به بن شود.