واژه جو

بلورینه

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

بلورینه . [ ب ُ ن َ / ن ِ ] (ص نسبی ) منسوب به بلور. از بلور. ساخته شده از بلور. آنچه از بلور کنند. بلورآلات . بلوری . بلورین . و رجوع به بلورین شود : همرنگ رخسار خویش گردان جام بلورینه از می خام . فرخی . بلورینه تختی، در شاهوار بتی بر وی از زر گوهرنگار. (گرشاسب نامه ).

معنی بلورینه | واژه جو