بشق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بشق . [ ب َ ] (ع مص ) زدن به عصا کسی را. (از اقرب الموارد). کسی را بچوبدستی زدن . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ تیز نگریستن کسی . ◄ بشق المسافر و منع الطریق ؛ بازماند یا بند گردید یا ملول شد یا عاجز گردید از سفراز بسیاری باران چنانکه باشه از پریدن یا شکار کردن در باران عاجز ماند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ (اِ) پیکان . (مؤید الفضلاء).
بشق . [ ب َ ش ِ] (ع ص ) رجل بشق ؛ مردی که اگر در کاری وارد شود نتواند از آن خلاصی یابد. (از ذیل اقرب الموارد: بنقل ازلسان العرب ). و رجوع به نشوء اللغه ص ٢٤ و ٢٥ شود.