بشر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بَ شَ) [ ع. ] (اِ.) مردم، آدمی، انسان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بِ) [ ع. ] (مص ل.) گشاده رویی، خوشرویی.
(بَ شَ) [ ع. ] (اِ.) مردم، آدمی، انسان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بشر. [ ] (اِخ ) ده جزء دهستان قاقازان بخش ضیأآباد شهرستان قزوین . سکنه ٔ آن ٣٧٤ تن . آب از قنات . محصول آن غلات، انگور و شغل اهالی زراعت، قالی، گلیم و جاجیم بافی است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ١).
بشر. [ ب ِ ] (ع اِمص ) گشاده رویی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از آنندراج ). ◄ روی مردم، یقول : فلان حسن البشر.(منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). روی آدمی . (آنندراج ).
بشر. [ ب َ ] (اِخ ) وادیی است که در آن تره های نیکو روید. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ دره ای که در آن گیاهی روید که خام خورند یا دره ای که در آن جز گیاه هرزه نروید. (از دزی ج ١ ص ٨٩).
واژگان فارسی سره واژهدان
مردمان، مردم، آدمیان، آدمی، آدم، انسان
واژگان قرآن
خَلَقَ مِنَ الْمآءِ بَشَراً مراد از «بشر»، نخستین انسان، یعنى آدم(علیه السلام)است.(26)