واژه جو

بسکر

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

بسکر. [ ب َ ک َ ](اِخ ) بسکو. قصبه ای از سیستان . رجوع به بسکو شود.

بسکر. [ ب َ ک َ ] (اِخ ) بشکر، بسکو، لسکو . قصبه ای به سیستان : و عبداﷲبن ناشره ناحیت فراه و قصبه ٔ بسکر مهمل گذاشته بود. (تاریخ سیستان چ ١، ١٣١٤ هَ . ش . محمد رمضانی ص ١٠٤، ١٥٦، ١٥٩، ١٨٨، ٢١٨، ٣٢٤، ٣٢٥ و ٣٦٤).

معنی بسکر | واژه جو