بر دست
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بَ دَ) (ق.) حاضر، آماده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بَ دَ) (ق.) حاضر، آماده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بردست . [ ب َ دَ ] (ص مرکب ) مقابل فرودست . بالادست . مقابل زیردست . (یادداشت مؤلف ) : بود دستورش آن زمان بردست دادگرپیشه ٔ مسیح پرست . نظامی . ◄ (با تاء مکسور) بواسطه ٔ. بتوسط. بدست . وسیله ٔ. به اهتمام : و اندر سنه ٔ اثنی و ثلاثین [ و اربعمائة ] باره ٔ شارستان تمام شد بردست امیربوالفضل . (تاریخ سیستان ). ◄ در اختیار. بدست . بفرمان : سخنهات چون در گلستان خوست ترا هوش بردست کیخسروست . فردوسی . ♦ بر دست گرفتن ؛ بدست گرفتن . بر کف قرار دادن . ۩ باور کردن . (ناظم الاطباء). استوار داشتن و بیت ذیل شاهد هر دو معنی است : هر که او گیرد بردست شراب هرچه او گویدبردست مگیر. امیرمعزی . ♦ بردست و پا زدن ؛ از غرور سخن باشارت کردن . (آنندراج ) : مزن بردست و پا گر عیب خود پوشیده میخواهی که میگردد ز ایما و اشارت لال تر مردم . صائب (آنندراج ).