بد خواستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بد خواستن . [ ب َ خوا / خا ت َ ] (مص مرکب ) نفرین کردن . (یادداشت مؤلف ) : کی نامور سرسوی آسمان برآورد و بد خواست بر بدگمان . فردوسی (از یادداشت مؤلف ). ◄ حسد. (تاج المصادر بیهقی ) (ترجمان القرآن جرجانی ترتیب عادل بن علی ). حسادت .(تاج المصادر بیهقی ). بدخواهی کردن . حسد بردن . قصد سوء داشتن : چو بر شاه عیب است بدخواستن بباید بخوبی دل آراستن . فردوسی . ◄ بدی چیزی یا کسی را خواستن : تن خویش را بدنخواهد کسی چو خواهد زمانش نباشد بسی . فردوسی . دشمنم را بد نمی خواهم که آن بدبخت را این عقوبت بس که بیند دوست همزانوی دوست . سعدی (طیبات ). چند گویی که بداندیش و حسود عیب گویان من مسکینند گه بخون ریختنم برخیزند گه ببد خواستنم بنشینند. سعدی (گلستان ).