انوری | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای به دیده دریغ خاک درت همه سوگند من به جان و سرت گوش را منتست بر همه تن از پی آن حدیث چون شکرت اشک چون سیم و رخ چو زر کردم از برای نثار رهگذرت مایه کیمیاست خاک درت کی درآید به چشم سیم و زرت دل بیرحم تو رحیم شود گر ز حال دلم شود خبرت