اقبال لاهوری | پیام مشرق | زندگی
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شبی زار نالید ابر بهار که این زندگی گریه پیهم است درخشید برق سبک سیر و گفت خطا کرده ئی خنده یکدم است ندانم به گلشن که برد این خبر سخنها میان گل و شبنم است
پرسیدم از بلند نگاهی حیات چیست گفتا مئی که تلختر او نکوتر است گفتم که کرمک است و ز کل سر برون زند گفتا که شعله زاد مثال سمندر است گفتم که شر بفطرت خامش نهادهاند گفتا که خیر او نشناسی همین شر است گفتم که شوق سیر نبردش بمنزلی گفتا که منزلش بهمین شوق مضمر است گفتم که خاکی است و بخاکش همی دهند گفتا چو دانه خاک شکافد گلتر است