اقبال لاهوری | پیام مشرق | جلال و هگل
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
میگشودم شبی به ناخن فکر عقدههای حکیم المانی آنکه اندیشهاش برهنه نمود ابدی راز کسوت آنی پیش عرض خیال او گیتی خجل آمد ز تنگ دامانی چون بدریای او فرو رفتم کشتی عقل گشت طوفانی خواب بر من دمید افسونی چشم بستم ز باقی و فانی نگه شوق تیزتر گردید چهره بنمود پیر یزدانی آفتابی که از تجلی او افق روم و شام نورانی شعلهاش در جهان تیره نهاد به بیابان چراغ رهبانی معنی از حرف او همی روید صفت لالههای نعمانی گفت با من چه خفته ئی بر خیز به سرابی سفینه میرانی به خرد راه عشق میپوئی؟ به چراغ آفتاب میجوئی؟