اقبال لاهوری | پیام مشرق | تیر و سنان و خنجر و شمشیرم آرزوست
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تیر و سنان و خنجر و شمشیرم آرزوست با من میا که مسلک شبیرم آرزوست از بهر آشیانه خس اندوزیم نگر باز این نگر که شعله در گیرم آرزوست گفتند لب ببند و ز اسرار ما مگو گفتم که خیر نعره تکبیرم آرزوست گفتند هر چه در دلت آید ز ما بخواه گفتم که بیحجابی تقدیرم آرزوست از روزگار خویش ندانم جز این قدر خوابم ز یاد رفته و تعبیرم آرزوست کو آن نگاه ناز که اول دلم ربود عمرت دراز باد همان تیرم آرزوست