اقبال لاهوری | پیام مشرق | بهار تا به گلستان کشید بزم سرود
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بهار تا به گلستان کشید بزم سرود نوای بلبل شوریده چشم غنچه گشود گمان مبر که سرشتند در ازل گل ما که ما هنوز خیالیم در ضمیر وجود به علم غره مشو کار میکشی دگر است فقیه شهر گریبان و آستین آلود بهار، برگ پراکنده را بهم بر بست نگاه ماست که بر لاله رنگ و آب افزود نظر بخویش فروبسته را نشان این است دگر سخن نسراید ز غایب و موجود شبی به میکده خوش گفت پیر زنده دلی به هر زمانه خلیل است و آتش نمرود چه نقشها که نبستم به کارگاه حیات چه رفتنی که نرفت و چه بودنی که نبود به دیریان سخن نرم گو که عشق غیور بنای بتکده افکند در دل محمود بخاک هند نوای حیات بیاثر است که مرده زنده نگردد ز نغمه داود