اقبال لاهوری | پیام مشرق | به یکی از صوفیه نوشته شد
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هوس منزل لیلی نه تو داری و نه من جگر گرمی صحرا نه تو داری و نه من من جوان ساقی و تو پیر کهن میکده ئی بزم ما تشنه و صهبا نه تو داری و نه من دل و دین در گرو زهره وشان عجمی آتش شوق سلیمی نه تو داری و نه من خزفی بود که از ساحل دریا چیدیم دانه گوهر یکتا نه تو داری و نه من دگر از یوسف گمگشته سخن نتوان گفت تپش خون زلیخا نه تو داری و نه من به که با نور چراغ ته دامان سازیم طاقت جلوه سینا نه تو داری و نه من