اقبال لاهوری | زبور عجم | نوای من از آن پر سوز و بیباک و غم انگیزست
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نوای من از آن پر سوز و بیباک و غم انگیزست بخاشاکم شرار افتاده باد صبحدم تیز است ندارد عشق سامانی ولیکن تیشه ئی دارد خراشد سینه کهسار و پاک از خون پرویز است مرا در دل خلید این نکته از مرد ادا دانی ز معشوقان نگه کاریتر از حرف دلاویز است به بالینم بیا، یکدم نشین، کز درد مهجوری تهی پیمانه بزم ترا پیمانه لبریز است به بستان جلوه دادم آتش داغ جدائی را نسیمش تیزتر میسازد و شبنم غلط ریز است اشارتهای پنهان خانمان برهم زند لیکن مرا آن غمزه میباید که بیباک است و خونریز است نشیمن هر دو را در آب و گل لیکن چه رازست این خرد را صحبت گل خوشتر آید دل کم آمیز است مرا بنگر که در هندوستان دیگر نمیبینی برهمن زاده ئی رمز آشنای روم و تبریز است