اقبال لاهوری | زبور عجم | نظر به راه نشینان سواره میگذرد
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نظر به راه نشینان سواره میگذرد مرا بگیر که کارم ز چاره میگذرد به دیگران چه سخن گسترم ز جلوه دوست بیک نگاه مثال شراره میگذرد رهی به منزل آن ماه سخت دشوار است چنانکه عشق بدوش ستاره میگذرد ز پرده بندی گردون چه جای نومیدیست که ناوک نظر ما ز خاره میگذرد یمی است شبنم ما کهکشان کناره اوست بیک شکستن موج از کناره میگذرد بخلوتش چو رسیدی نظر به او مگشا که آن دمی است که کار از نظاره میگذرد من از فراق چه نالم که از هجوم سرشک ز راه دیده دلم پاره پاره میگذرد