اقبال لاهوری | زبور عجم | میدیرینه و معشوق جوان چیزی نیست
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
میدیرینه و معشوق جوان چیزی نیست پیش صاحب نظران حور و جنان چیزی نیست هرچه از محکم و پاینده شناسی گذرد کوه و صحرا و بر و بحر و کران چیزی نیست دانش مغربیان فلسفه مشرقیان همه بتخانه و در طوف بتان چیزی نیست از خود اندیش و ازین بادیه ترسان مگذر که تو هستی و وجود دو جهان چیزی نیست در طریقی که بنوک مژه کاویدم من منزل و قافله و ریگ روان چیزی نیست