اقبال لاهوری | زبور عجم | مذهب غلامان
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در غلامی عشق و مذهب را فراق انگبین زندگانی بد مذاق عاشقی، توحید را بر دل زدن وانگهی خود را بهر مشکل زدن در غلامی عشق جز گفتار نیست کار ما گفتار ما را یار نیست کاروان شوق بیذوق رحیل بییقین و بیسبیل و بیدلیل دین و دانش را غلام ارزان دهد تا بدن را زنده دارد جان دهد گرچه بر لبهای او نام خداست قبله او طاقت فرمانرواست طاقتی نامش دروغ با فروغ از بطون او نزاید جز دروغ این صنم تا سجدهاش کردی خداست چون یکی اندر قیام آئی فناست آن خدا نانی دهد جانی دهد این خدا جانی برد نانی دهد آن خدا یکتا ست این صد پاره ایست آن همه را چاره این بیچاره ایست آن خدا درمان آزار فراق این خدا اندر کلام او نفاق بنده را با خویشتن خوگر کند چشم و گوش و هوش را کافر کند چون بجان عبد خود راکب شود جان به تن لیکن ز تن غایب شود زنده و بیجان چه رازست این نگر با تو گویم معنی رنگین نگر مردن و هم زیستنای نکته رس این همه از اعتبارات است و بس ماهیان را کوه و صحرا بیوجود بهر مرغان قعر دریا بیوجود مرد کر سوز نوا را مرده ئی لذت صوت و صدا را مرده ئی پیش چنگی مست و مسرور است کور پیش رنگی زنده در گور است کور روح با حق زنده و پاینده ایست ورنه این را مرده آن را زنده ایست آنکه حی لایموت آمد حق است زیستن باحق حیات مطلق است هر که بیحق زیست جز مردار نیست گرچه کس در ماتم او زار نیست از نگاهش دیدنیها در حجاب قلب او بیذوق و شوق انقلاب سوز مشتاقی به کردارش کجا نور آفاقی به گفتارش کجا مذهب او تنگ چون آفاق او از عشا تاریکتر اشراق او زندگی بار گران بر دوش او مرگ او پرورده آغوش او عشق را از صحبتش آزارها از دمش افسرده گردد نارها نزد آن کرمی که از گل بر نخاست مهر و ماه و گنبد گردان کجاست از غلامی ذوق دیداری مجوی از غلامی جان بیداری مجوی دیده او محنت دیدن نبرد در جهان خورد و گران خوابید و مرد حکمران بگشایدش بندی اگر مینهد بر جان او بندی دگر سازد آئینی گره اندر گره گویدش میپوش ازین آئین زره ریز پیز قهر و کین بنمایدش بیم مرگ ناگهان افزایدش تا غلام از خویش گردد ناامید آرزو از سینه گردد ناپدید گاه او را خلعت زیبا دهد هم زمام کار در دستش نهد مهره را شاطر ز کف بیرون جهاند بیذق خود را به فرزینی رساند نعمت امروز را شیداش کرد تا به معنی منکر فرداش کرد تن ستبر از مستی مهر ملوک جان پاک از لاغری مانند دوک گردد ار زار و زبون یک جان پاک به که گردد قریه تنها هلاک بند بر پا نیست بر جان و دل است مشکل اندر مشکل اندر مشکل است