اقبال لاهوری | زبور عجم | لاله این گلستان داغ تمنائی نداشت
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
لاله این گلستان داغ تمنائی نداشت نرگس طناز او چشم تماشائی نداشت خاک را موج نفس بود و دلی پیدا نبود زندگانی کاروانی بود و کالائی نداشت روزگار ازهای و هوی میکشان بیگانه ئی باده در میناش بود و باده پیمائی نداشت برق سینا شکوه سنج از بیزبانیهای شوق هیچکس در وادی ایمن تقاضائی نداشت عشق از فریاد ما هنگامهها تعمیر کرد ورنه این بزم خموشان هیچ غوغائی نداشت