اقبال لاهوری | زبور عجم | دگر ز ساده دلیهای یار نتوان گفت
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دگر ز ساده دلیهای یار نتوان گفت نشسته بر سر بالین من ز درمان گفت زبان اگرچه دلیر است و مدعا شیرین سخن ز عشق چه گویم جز اینکه نتوان گفت خوشا کسی که فرو رفت در ضمیر وجود سخن مثال گهر بر کشید و آسان گفت خراب لذت آنم که چون شناخت مرا عتاب زیر لبی کرد و خانه ویران گفت غمین مشو که جهان راز خود برون ندهد که آنچه گل نتوانست مرغ نالان گفت پیام شوق که من بیحجاب میگویم به لاله قطره شبنم رسید و پنهان گفت اگر سخن همه شوریده گفتهام چه عجب که هر که گفت ز گیسوی او پریشان گفت