اقبال لاهوری | زبور عجم | خود را کنم سجودی، دیر و حرم نمانده
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خود را کنم سجودی، دیر و حرم نمانده این در عرب نمانده آن در عجم نمانده در برگ لاله و گل آن رنگ و نم نمانده در نالههای مرغان آن زیر و بم نمانده در کارگاه گیتی نقش نوی نبینم شاید که نقش دیگر اندر عدم نمانده سیارههای گردون بیذوق انقلابی شاید که روز و شب را توفیق رم نمانده بیمنزل آرمیدند پا از طلب کشیدند شاید که خاکیان را در سینه دم نمانده یا در بیاض امکان یکبرگ ساده ئی نیست یا خامه قضا را تاب رقم نمانده