اقبال لاهوری | زبور عجم | خضر وقت از خلوت دشت حجاز آید برون
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خضر وقت از خلوت دشت حجاز آید برون کاروان زین وادی دور و دراز آید برون من به سیمای غلامان فر سلطان دیدهام شعله محمود از خاک ایاز آید برون عمرها در کعبه و بتخانه مینالد حیات تا ز بزم عشق یک دانای راز آید برون طرح نو میافکند اندر ضمیر کائنات نالهها کز سینه اهل نیاز آید برون چنگ را گیرید از دستم که کار از دست رفت نغمهام خون گشت و از رگهای ساز آید برون