اقبال لاهوری | زبور عجم | بر عقل فلک پیما ترکانه شبیخون به
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بر عقل فلک پیما ترکانه شبیخون به یک ذره درد دل از علم فلاطون به دی مغبچه ئی با من اسرار محبت گفت اشکی که فرو خوردی از باده گلگون به آن فقر که بیتیغی صد کشور دل گیرد از شوکت دارا به از فر فریدون به در دیر مغان آئی مضمون بلند آور در خانقه صوفی افسانه و افسون به در جوی روان ما بیمنت طوفانی یک موج اگر خیزد آن موج ز جیحون به سیلی که تو آوردی در شهر نمیگنجد این خانه بر اندازی در خلوت هامون به اقبال غزل خوان را کافر نتوان گفتن سودا بدماغش زد از مدرسه بیرون به