اقبال لاهوری | زبور عجم | بر دل بیتاب من ساقی مینابی زند
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بر دل بیتاب من ساقی مینابی زند کیمیا ساز است و اکسیری بسیمابی زند من ندانم نور یا نار است اندر سینهام این قدر دانم بیاض او به مهتابی زند بر دل من فطرت خاموش میآرد هجوم ساز از ذوق نوا خود را به مضرابی زند غم مخور نادان که گردون در بیابان کم آب چشمهها دارد که شبخونی به سیلابی زند ایکه نوشم خورده ئی از تیزی نیشم مرنج نیش هم باید که آدم را رگ خوابی زند