اقبال لاهوری | زبور عجم | بده آندل که مستیهای او از باده خویش است
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بده آندل که مستیهای او از باده خویش است بگیر آندل که از خود رفته و بیگانه اندیش است بده آندل بده آن دل که گیتی را فراگیرد بگیر این دل بگیر این دل که در بند کم و بیش است مراای صید گیر از ترکش تقدیر بیرون کش جگر دوزی چه میآید از آن تیری که در کیش است نگردد زندگانی خسته از کار جهان گیری جهانی در گره بستم جهانی دیگری پیش است