اقبال لاهوری | زبور عجم | بحرفی میتوان گفتن تمنای جهانی را
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بحرفی میتوان گفتن تمنای جهانی را من از ذوق حضوری طول دادم داستانی را ز مشتاقان اگر تاب سخن بردی نمیدانی محبت میکند گویا نگاه بیزبانی را کجا نوری که غیر از قاصدی چیزی نمیداند کجا خاکی که در آغوش دارد آسمانی را اگر یک ذره کم گردد ز انگیز وجود من باین قیمت نمیگیرم حیات جاودانی را منای دریای بیپایان بموج تو در افتادم نه گوهر آرزو دارم نه میجویم کرانی را از آن معنی که چون شبنم بجان من فرو ریزی جهانی تازه پیدا کردهام عرض فغانی را