اقبال لاهوری | زبور عجم | باز این عالم دیرینه جوان میبایست
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
باز این عالم دیرینه جوان میبایست برگ کاهش صفت کوه گران میبایست کف خاکی که نگاه همه بین پیدا کرد در ضمیرش جگر آلوده فغان میبایست این مه و مهر کهن راه بجائی نبرند انجم تازه به تعمیر جهان میبایست هر نگاری که مرا پیش نظر میآید خوش نگاریست ولی خوشتر از آن میبایست گفت یزدان که چنین است و دگر هیچ مگو گفت آدم که چنین است چنان میبایست