اقبال لاهوری | رموز بیخودی | محاوره تیر و شمشیر
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
سر حق تیر از لب سوفار گفت تیغ را در گرمی پیکار گفت ای پریها جوهر اندر قاف تو ذوالفقار حیدر از اسلاف تو قوت بازوی خالد دیده ئی شام را بر سر شفق پاشیده ئی آتش قهر خدا سرمایهات جنت الفردوس زیر سایهات در هوایم یا میان ترکشم هر کجا باشم سراپا آتشم از کمان آیم چو سوی سینه من نیک میبینم به توی سینه من گر نباشد در میان قلب سلیم فارغ از اندیشههای یأس و بیم چاک چاک از نوک خود گردانمش نیمه ئی از موج خون پوشانمش ور صفای او ز قلب مؤمن است ظاهرش روشن ز نور باطن است از تف او آب گردد جان من همچو شبنم میچکد پیکان من