اقبال لاهوری | رموز بیخودی | لم یلد و لم یولد
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
قوم تو از رنگ و خون بالاتر است قیمت یک اسودش صد احمر است قطره آب وضوی قنبری در بها برتر ز خون قیصری فارغ از باب وام و اعمام باش همچو سلمان زاده اسلام باش نکته ئیای همدم فرزانه بین شهد را در خانههای لانه بین قطره ئی از لاله حمراستی قطره ئی از نرگس شهلاستی این نمیگوید که من از عبهرم آن نمیگوید من از نیلوفرم ملت ماشان ابراهیمی است شهد ما ایمان ابراهیمی است گر نسب را جزو ملت کرده ئی رخنه در کار اخوت کرده ئی در زمین ما نگیرد ریشهات هست نا مسلم هنوز اندیشهات ابن مسعود آن چراغ افروز عشق جسم و جان او سراپا سوز عشق سوخت از مرگ برادر سینهاش آب گردید از گداز آئینهاش گریههای خویش را پایان ندید در غمش چون مادران شیون کشید «ای دریغا آن سبق خوان نیاز یار من اندر دبستان نیاز» «آه آن سرو سهی بالای من در ره عشق نبی همپای من» «حیف او محروم دربار نبی چشم من روشن ز دیدار نبی» نیست از روم و عرب پیوند ما نیست پابند نسب پیوند ما دل به محبوب حجازی بستهایم زین جهت با یکدگر پیوستهایم رشته ما یک تولایش بس است چشم ما را کیف صهبایش بس است مستی او تا بخون ما دوید کهنه را آتش زد و نو آفرید عشق او سرمایه جمعیت است همچو خون اندر عروق ملت است عشق در جان و نسب در پیکر است رشته عشق از نسب محکمتر است عشق ورزی از نسب باید گذشت هم ز ایران و عرب باید گذشت امت او مثل او نور حق است هستی ما از وجودش مشتق است «نور حق را کس نجوید زاد و بود خلعت حق را چه حاجت تار و پود» هر که پا در بند اقلیم و جد است بیخبر از لم یلد لم یولد است