اقبال لاهوری | رموز بیخودی | در معنی اینکه ملت از اختلاط افراد پیدا میشود و تکمیل تربیت او از نبوت است
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
از چه رو بر بسته ربط مردم است رشته این داستان سر در گم است در جماعت فرد را بینیم ما از چمن او را چو گل چینیم ما فطرتش وارفته یکتائی است حفظ او از انجمن آرائی است سوزدش در شاهراه زندگی آتش آوردگاه زندگی مردمان خوگر بیکدیگر شوند سفته در یک رشته چون گوهر شوند در نبرد زندگی یار همند مثل همکاران گرفتار همند محفل انجم ز جذب باهم است هستی کوکب ز کوکب محکم است خیمه گاه کاروان کوه و جبل مرغزار و دامن صحرا و تل سست و بیجان تار و پود کار او نا گشوده غنچه پندار او ساز برق آهنگ او ننواخته نغمهاش در پرده نا پرداخته گوشمال جستجو نا خورده ئی زخمههای آرزو نا خورده ئی نا بسامان محفل نوزادهاش میتوان با پنبه چیدن بادهاش نو دمیده سبزه خاکش هنوز سرد خون اندر رگ تاکش هنوز منزل دیو و پری اندیشهاش از گمان خود رمیدن پیشهاش تنگ میدان هستی خامش هنوز فکر او زیر لب بامش هنوز بیم جان سرمایه آب و گلش هم ز باد تند میلرزد دلش جان او از سخت کوشی رم زند پنچه در دامان فطرت کم زند هر چه از خود میدمد برداردش هر چه از بالا فتد برداردش تا خدا صاحبدلی پیدا کند کو ز حرفی دفتری املا کند ساز پردازی که از آوازه ئی خاک را بخشد حیات تازه ئی ذره بیمایه ضو گیرد ازو هر متاعی ارج نو گیرد ازو زنده از یک دم دو صد پیکر کند محفلی رنگین ز یک ساغر کند دیده او میکشد لب جان دمد تا دوئی میرد یکی پیدا شود رشتهاش کو بر فلک دارد سری پارهای زندگی را همگری تازه انداز نظر پیدا کند گلستان در دشت و در پیدا کند از تف او ملتی مثل سپند بر جهد شور افکن و هنگامه بند یک شرر میافکند اندر دلش شعله در گیر میگردد گلش نقش پایش خاک را بینا کند ذره را چشمک زن سینا کند عقل عریان را دهد پیرایه ئی بخشد این بیمایه را سرمایه ئی دامن خود میزند بر اخگرش هر چه غش باشد رباید از زرش بندها از پا گشاید بنده را از خداوندان رباید بنده را گویدش تو بنده دیگر نه ئی زین بتان بیزبان کمتر نه ئی تا سوی یک مدعایش میکشد حلقه آئین بپایش میکشد نکته توحید باز آموزدش رسم و آئین نیاز آموزدش