واژه جو

افتاده مست

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

افتاده مست . [ اُ دَ / دِ م َ ] (ص مرکب ) زبون از مستی . زمین خورده . بیخبر : فقیهی در افتاده مستی گذشت بمستوری خویش مغرور گشت . سعدی . نه آخر در امکان تقدیر هست که فردا چو من باشی افتاده مست . سعدی . و رجوع به افتاده شود.

معنی افتاده مست | واژه جو