اصلی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اصلی . [ اَ ] (ص نسبی ) منسوب به اصل . رجوع به اصل شود. ◄ خلاف فرعی . (قطرالمحیط). مقابل فرعی . ◄ بنیادی . (لغات فرهنگستان ). بنلادی . اساسی . (ناظم الاطباء). ◄ در نزد صرفیان، خلاف حرف زاید. (از قطر المحیط). ♦ حروف اصلی (اصلیة) ؛ حروفی که در صرف کلمه باقی و پایدارند. در برابرحروف زاید. رجوع به حروف و کشاف اصطلاحات الفنون ج ١ص ٣٥٥ شود. ◄ مادی . جوهری . هیولانی . ◄ معنوی .(ناظم الاطباء). ◄ درست . ◄ خالص و بی غش . ◄ حقیقی . (ناظم الاطباء). واقعی : علاجی در وهم نیاید که موجب صحت اصلی تواند بود. (کلیله و دمنه ). ◄ جبلّی و طبیعی و فطری وذاتی . (ناظم الاطباء). ♦ حرارت اصلی ؛ حرارت غریزی : شراب ... طعام را هضم کند وحرارت اصلی، یعنی غریزی را بیفزاید. (نوروزنامه ). ورجوع به حرارت شود. ◄ (در گیاه ) در برابر بدل و غیرخودرو و پرورش یافته : گرچه نیابد مدد آب جوی از گل اصلی نرود رنگ و بوی . نظامی . ♦ جهات اصلی ؛ چهار جهت در برابر چهار جهت فرعی . رجوع به جهات شود. ♦ لغت اصلی ؛ لغتی که بحسب اصل در زبان موضوع است و از زبان دیگر نگرفته اند، مثل عماد. در برابر لغت دخیل . نوعی از لغت عرب و آن لغتی است که در اصل موضوع است چون عماد. (غیاث ) (آنندراج ). و صاحب کشاف آرد:نوعی است از انواع لغت و آن لفظی است مستعمل نزد هفت طائفه ٔ مخصوص و مشهور از مردم بیابانی که ایشان رااعراب و عرب عرباء و عرب عاربه نیز گویند و علوم ادبی و قواعد عربی علمای عرب را از کلام این قوم و لغت این گروه استنباط کرده اند، کذا ذکر فی شرح نصاب الصبیان . و بر این معنی گفته اند که : هذا اللفظ فی الاصل اوفی اصل اللغة لکذا ثم استعمل لکذا. و هفت لغت در عرب مشهور است بفصاحت، و آن هفت لغت : قریش، علی، هوازن، اهل یمن، ثقیف، هذیل و بنی تمیم باشند. و اصلی در مقابل مولد استعمال شود و در خفاجی در تفسیر رب العالمین گفته المراد بالاصل حالة وضعه الاول . (کشاف اصطلاحات الفنون ج ١ ص ٩٥). و رجوع به لغت شود.
اصلی . [ اَ ] (اِخ ) از شاعران و خطاطان ایران بود که در مشهد میزیست و خط نستعلیق را خوب می نوشت . صاحب آتشکده این بیت را از وی آورده است : چو بطفلیش بدیدم بسپردم اهل دین را که شود بلای جانها بشما سپردم این را. رجوع به قاموس الاعلام ج ٢ و آتشکده ص ٨٦ شود.
مترادف و متضاد واژهدان
حقیقی، واقعی اساسی، عمده، مهم غیرواقعی، مجازی فرعی
فرهنگ طیفی واژهدان
حقیقی، واقعی اساسی، بنیادی، عمده، مهم، ذاتی اصل کاری اصلیه
واژگان فارسی سره واژهدان
هستهای، مهادین، سرشتی، بنیادین، بنیادی، آغازین
فرهنگ نامهای فارسی
نام فارسی