اصلح
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اَ لَ) [ ع. ] (ص تف.)<BR>۱- نیکوتر، نکوکارتر.<BR>۲- شایسته تر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اَ لَ) [ ع. ] (ص تف.) ۱- نیکوتر، نکوکارتر. ۲- شایسته تر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اصلح . [ اَ ل َ ] (ع ن تف ) نیکوتر. (آنندراج ) (ناظم الاطباء). احسن . اوفق . صالحتر. (ناظم الاطباء). بصلاح تر. سزاوارتر. شایسته تر: و لیس بجمیع فارس هواء اصلح من هواء کازرون و لا اصلح ابداناً و بشرةً من اهلها. (صورالاقالیم اصطخری ). ایزد عزّ ذکره ما را و همه مسلمانان را در عصمت خویش نگاه داراد و توفیق اصلح دهاد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٥٤). توفیق اصلح خواهیم ... بر تمام کردن این تاریخ . (تاریخ بیهقی ). ◄ در علم کلام در مبحث الطاف، اصلح در دنیا آمده است . رجوع به مقصد حادی عشر در الطاف مسئله ٔ ٥ در کتاب یاقوت تألیف ابواسحاق ابراهیم و خاندان نوبختی ص ١٧٥ شود.