اسر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اسر. [ اِس ْ س ِ ] (اِخ ) رودی قرب تلمسان در الجزائر.
اسر. [ اَ س ُ] (از سانسکریت، اِ) (از سانسکریت اسوره ) بیرونی در تحقیق ماللهند، در عنوان «فی اجناس الخلائق و اسمائهم » آورده : الایمان و الفضیلة من الروحانیین فی دیو و لهذا صار من یجانسهم من الانس مؤمناً باﷲ معتصماً به مشتاقاً الیه و الکفر و الرذیلة فی الشیاطین المسمّین اسر و راکشس و من شابههم من الانس کان کافراً باﷲ غیرملتفت الی اوامره ... (تحقیق ماللهند چ زاخائو ص ٤٤ س ٨ و ص ١٢٣ س ١٥ و ص ١٦٦ س ٢ و ص ١٦٨ س ١٥). و رجوع بفهرست آن کتاب شود.
اسر. [ اَ ] (ع مص ) اِسار. بستن . ◄ اسیر کردن . (تاج المصادر بیهقی ). برده کردن : و انزل الذین ظاهروهم من اهل الکتاب من صیاصیهم و قذف فی قلوبهم الرعب فریقاً تقتلون و تأسرون فریقاً. (قرآن ٢٦/٣٣). ◄ زندانی کردن . (دزی ج ١ ص ٢١). ◄ آفریدن . (تاج المصادر بیهقی ). خلقت . ◄ نیک آفریدن . ◄ پالان بدوال بستن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ به احتباس بول مبتلا شدن . ◄ بندگی . (دزی ج ١ ص ٢١).