واژه جو

ابن سماک

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

ابن سماک . [ اِ ن ُ س َم ْ ما ] (اِخ ) ابوالعباس محمد کوفی قاضی . در زمان هارون الرشید به بغداد آمد و چندی آنجا ببود، پس از آن بکوفه مراجعت کرد. او مردی فصیح و لَسِن بوده و کلمات قصار در امثال و مواعظ داشته است . و ابن الندیم در جمله ٔ زُهّاد از زاهدی به کنیت ابن السماک نام برده و ظاهراً مراد او صاحب همین ترجمه است . وفات او به سال ١٨٣ هَ .ق . است .

معنی ابن سماک | واژه جو