آهن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(هَ) [ په. ] (اِ.)<BR>۱- فلزی است چکش خور که از معادن استخراج میشود و غالباً به شکل اکسید یا کربنات یا سولفوردوفرو وجود دارد و آنها را در کوره میگدازند و آهن خالص به دست میآورند و آن جسمی است سخت و محکم.<BR>۲- شمشیر، تیغ.<BR>۳- زنجیر.<BR>۴- هر سلاح آهنین.<br>
فرهنگ فارسی معین
(هُ) (اِ.) آهون، نقب.
(هَ) [ په. ] (اِ.) ۱- فلزی است چکش خور که از معادن استخراج میشود و غالباً به شکل اکسید یا کربنات یا سولفوردوفرو وجود دارد و آنها را در کوره میگدازند و آهن خالص به دست میآورند و آن جسمی است سخت و محکم. ۲- شمشیر، تیغ. ۳- زنجیر. ۴- هر سلاح آهنین.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آهن . [ هََ ] (اِ) (از پهلوی آسین ) گوهری کانی که بندرت خالص و غالباً مخلوط با سایر اجسام یافته میشود، و آن بیش از همه ٔ فلزات محتاج الیه آدمی و در تمام صنایع بکار است و در هر جای حتی در نباتات و آبهای معدنی نیز وجود دارد. حدید : نه پادیر باید ترا نه ستون نه دیوار خشت و نه زآهن درا. رودکی . تا کی کند او خارم تا کی زند او شنگم فرسوده شوم آخر گر آهن و گر سنگم . ابوشکور. به آهن نگه کن که برّید سنگ نرست آهن از سنگ بی آذرنگ . ابوشکور. از آبنوس دری اندر او فراشته بود بجای آهن، سیمین همه بش و مسمار. ابوالمؤید بلخی . آهن، یکی از اجساد صناعت کیمیا و از آن در آن صناعت به مریخ کنایت کنند.(مفاتیح العلوم خوارزمی ). اخگرهم آتش است ولیکن نه چون چراغ سوزن هم آهن است ولیکن نه چون تبر. عسجدی . همه از آدمیم ما لیکن او گرامی تر است کو داناست همه آهن ز جنس یکدگر است که همه از میانه ٔ خاراست نعل اسبان شد آنچه ریم آهن تیغ شاهان شد آنچه روهیناست . مسعودسعد. آتش ز آهن آمد و زو گشت آهن آب آهن ز خاره زاد و از او خاره گشت سست . خاقانی . ♦ آهن چینی ؛ ظاهراً آهنی بوده است که از چین می آورده اند، سخت : با دشمن دین تا نزنم بازنگردم ور قلعه ٔ او آهن چینی بود و روی . فرخی . ♦ آهن نر ؛ پولاد.روهینا. مقابل نرم آهن . ◄ شمشیر : پس دری کردم از سنگ و درافزاری که بدو آهن هندی نکند کاری . منوچهری . بی هنر دان نزد بی دین هم قلم هم تیغ را چون نباشد دین، نباشد کلک و آهن را ثمن . ناصرخسرو. کسی را که جانش به آهن گزم بسی جامه ها در سکاهن رَزَم . نظامی . سخنهای بدش تعلیم کردند بزر وعده، به آهن بیم کردند. نظامی . ◄ مطلق سلاح آهنین از درع و جوشن و خود و رانین و غیره .غرق آهن بودن : ور شخص من نخواهی چون تار پرنیان آهن مپوش بر تن چون پرنیان خویش . معزی . ◄ زنجیر : به آهن ببستند پای قباد ز فرّ و نژادش نکردند یاد. فردوسی . و به آهن گران وی را ببستند و صوفی سخت درشت در وی پوشانیدند. (تاریخ بیهقی ). ز پا و ز سر آهن انداختش ز منسوج زر خلعتی ساختش . نظامی . ♦ امثال : آهن افسرده کوفتن ؛ آهن سرد کوفتن : آهن افسرده میکوبد که جهد با قضای آسمانی می کند. سعدی . آهن سرد کوفتن ؛ کاری لغو و عبث و بیهوده کردن : از این در کآمدی نومید برگرد به بیهوده مکوب این آهن سرد. (ویس و رامین ). دیو از آهن گریختن ؛ سخت از چیزی دوری جستن خواستن : ز دست طبع و زبانت چنان گریزد بخل که دیو از آهن و لاحول و لفظ استغفار. ازرقی .
آهن . [ هَِ ] (ع ص ) مال ِ قدیمی و موجود.
آهن . [ هَُ ] (اِ) آهون . نقب .
مترادف و متضاد واژهدان
پولاد، چدن، حدید زنجیر، سلاح