واژه جو

یزکی

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

یزکی . [ ی َ زَ ] (حامص ) صفت و شغل یزک . طلایه داری . پیشقراولی سپاه و لشکر. (یادداشت مؤلف ). - یزکی کردن (یا نمودن ) ؛ طلایه داری لشکر کردن : خواجه دانم که پیش فوج سخاش موج دریا همی کند یزکی . انوری . منم آنکه شاه گردون به زمان شوکت من شب و روز می نماید یزکی و پاسبانی . شاه نعمةاﷲ ولی .

معنی یزکی | واژه جو